سفارش تبلیغ
صبا

88/8/5
12:29 عصر

ذره ای با عشق

بدست نسیم سحر در دسته


پشتش سنگین بود و جاده‌های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود.
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی‌داشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش می کشید. پرنده‌ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد وگفت: این عدل نیست! کاش این همه پشتم را سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه ...
و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی !
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره‌ای کوچک بود و گفت: نگاه کن. ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است، حتی اگراندکی؛ و هر بار که می روی، رسیده‌ای و باورکن آنچه بر دوش توست، تنها لاک سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می‌کشی، پاره‌ای از مرا!
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت، دیگر نه بارش چنان سنگین بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
رفتن حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از""او "" را با عشق بر دوش کشید.

پی نوشت:
هستم و ادامه می دهم..